تبليغاتX
عشق -

عشق

توی یه کویر دور یه درختی خسته بود یه درختی ناامید که دلش شکسته بود

روی اون درخت پیریه طناب پاره بود اون طناب دار یه عاشق بیچاره بود

شبی از شبهای غم که هوا گرفته بود رفتنش رو به کویر به کسی نگفته بود

رفت و رفت تا که رسید اون طناب دار و بست به دلش گفت که باید دیگه از دنیا گسست

طناب دار و گرفت دور گردنش گذاشت چشمهاشو بست و دیگه رو لبش خنده نداشت

اما پاره شد طناب تا جوون قصمون بدونه که حتی مرگ نمی شه چاره ی اون

چشمش افتاد به درخت به طناب بوسه ای زد

طناب دارش رو کاشت یه دفعه ناله ای زد

ناله زد از بی کسی که فقط یه چاره داشت رنگ خود باوری رو توی خاطرش گذاشت

رفت و تا آخر عمر دست به خود کشی نزدبه شبهای به کسی رنگ خود با وری زد

حالا اون تو این زمون دیگه دل شکسته نیست

بی کسیش رو پس زده فکر عمر رفته نیست

حالا اون تو این زمون دیگه دل شکسته نیست

بی کسیش رو پس زده فکر عمر رفته نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 12:35  توسط یه دوست  |